چه خوبه همیشه ما با هم باشیم من و تو دشمن درد و غم باشیم چه خوبه دلامون از امید پره غم داره از من و تو دل می بره من با تو خوشم تو خوشی با دل من از دست من و تو غصه ها خسته می شن کوچه ها به جای بوی بی […]
بگو شب بخوابه من بیدارم!
تو زل تابستون چقدر زمستونه هوا گرفته نبود دلم گرفت اون شب به مادرم گفتم هنوز بارونه قطار رد شد و رفت مسافرا موندن مسافرا که برن قطار میمونه تو برف بارونی قطار قلب منه قلب شکسته من تو برف مدفونه دونه به دونه غمی ریل به ریل شبم غم توی خونه من هر شبو […]
باز باید جنگید
زیر پرچم سه رنگ واسه پرچم سفید مادرم دعا می کرد پدرم می جنگید قلبمون اون روزا این همه ترک نداشت دلمون شور می زد دستامون نمک نداشت حالمون اون روزا اگه رو به راه نبود عوضش امیدمون کسی جز خدا نبود روزای در به دری شبای بمب بارون دنبال نفت بدو تو صف غذا […]
من که تو سیاهیا از همه رو سیاهترم!
توی دل یه مزرعه، یه کلاغ رو سیاه، هوایی شده بره، پابوس امام رضا اما هی فکر می کنه، اونجا جای کفتراست، آخه من کجا برم، یه کلاغ که رو سیاه است من که توی سیاهیا، از همه رو سیاه ترم، میون اون کبوترا، با چه رویی بپرم توی همین فکرا بودش، کلاغ عاشق ما، […]
سال 93 و ظلم!
امروز صبح یکی از صمیمیترین دوستان (اصحاب صفه 2) زنگ زد (شایدم من زنگ زدم) وقتی گفتم اوضاع بسیار عالیه تعجب کرده بود (شاید فکر میکرد این روزا از من بعید اوضاع را خوب توصیف کنم) عصر و شبیه داشتم اخرین بازنویسیهای یکی از همکارانا برای قصههای پدربزرگ بررسی میکردم؛ رسیدم به قصه ظلم و […]
