دست‌های کوچک دعا

  کبوترى روى زمین مى‏نشیند. نگاهش مى‏کند. گندم‏ها را با پاهایش پخش مى‏کند. به نظر مى‏آید دنبال چیزى است. روى سنگ کوچک قبر ام‏البنین مى‏نشیند. این سو و آن سو مى‏رود. کبوتران دیگرى کنارش مى‏نشینند. خادم آنجا که چفیه قرمز رنگى به صورتش بسته است با جاروى بلندش آنها را از جا بلند مى‏کند. وسط آسمان […]

انتظار

(موج تبسم) آخر شبی می آيد و صبرم به پايان می رسد آن يوسف گل پيرهن،آخر به کنعان می رسد  يك شب که از هجران او،سرگرم آه و ناله ام موج تبسم بر لبش ، با روی خندان می رسد  آن دم که ظلم و بوی غم،جان را به لب می آورد غمخوارمن می آيد […]

صخره جلبک زده

یه عزیزی می گفت مثل صخره جلبک زده می مونی سرد و بی احساس شاید حق با او باشد هر چند فکر می کردم پر از احساسم اما این احساس برا همه کس نیست برا بعضیا همون صخره جلبک زده هم زیادی و لیاقت همچون موجودی را هم ندارن  (روی سخنم با اون عزیز نیست […]