انتظار

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت جانم بسوختی و به دل دوست دارمت تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک باور مکن که دست ز دامن بدارمت محراب ابرویت بنما تا سحرگهی دست دعا برآرم و در گردن آرمت گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت خواهم که پیش […]

زندگي!

کم کم یاد می‌گیری که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری!! باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد… یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی… که محکم باشی پای هر نامردي یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی و نباید خودت را ارزان بفروشی اگه قیمت […]

روزگار!!

ﺍﺯ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺳﺖ؟ !! ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﺍﻣﺎ ﭘﺸﻢ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻧﻢ ﺭﺍ ﮐﻪ ﭼﯿﺪﻡ، ﺩﯾﺪﻡ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﮔﺮﮒ ﺍﻧﺪ