خدای من!

دیروز (شاید بهتره بنویسیم چند دقیقه پیش) دیده بان تمام پروژه های قبلی زنگ زد با یکی از مقامات تماس بگیرم تا جایی کاری صورت بگیره! حس و انگیزه ای نبود. بیشتر علاقه به اتش زدن بود. عاشق اینم که اتیش بزنم هر چیز یا هر کسی را که رو به روم قرار میگیره. امروز […]

سکوت!

گاهی سکوت بلندترین فریاده!! پ ن: ۱- دوست نداشتم بنویسم نه حالا نه بعدها از بس میل زدن احوال پرسی کردن، متلک پروندن نوشتم!! ۲- حوصله نوشتن که هیچ حوصله هیچیا ندارم. دوست دارم یه جایی باشم سکوت باشه و سکوت!!

زندگی!

دیروز یه جایی رفتم. هر کاری کردم یه پیام بفرستم نشد که نشد. به گمانم اسمانم فهمیده بود. من حسم این بود که اسمان خندید. البته یه حس مبهمم بود اسمان حسودی کرد! تمام تلاشما کردم اما همراهم از کار افتاده بود جالب اون بود که همراه تمام ادمایی که اونجا کار می کردند کار […]