خوش آن که حلقههای سر زلف وا کنی دیوانگان سلسلهات را رها کنی کار جنون ما به تماشا کشیدهاست یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی کردی سیاه، زلف دو تا را که در غمت مویم سفید سازی و پشتم دو تا کنی تو عهد کردهای که نشانی به خون مرا من جهد کردهام […]
این روزها
نه تو!! می مانی و نه من و نه اندوه! زمان آدمها را دگرگون میکند… اما تصویری را که از آنها داریم ثابت نگه میدارد… هیچ چیزی دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست! همیشه به یاد داشته باش که موقعیت کنونی تو سرنوشت نهاییت نیست بهترین روزهای زندگی در […]
خدا!
باورم نیست!
بی خدا حافظی رفتی! به همین سادگی رفتی! نمیدونم شاید معنویت را معنای دیگری است اما حس غریب چند روز پیش من و ارزان فروشی فلک و حالا رفتن تو (نمیدونم چرا چند روز پیش این حس بود که یه چیزی از دست میدم اما همش رو به خودم فکر میکردم. اصلا فکر نمی کردم […]
اعجاز حس غریب!
گر فلک نشناخت قدر ما، رهی عیبش مکن ابـــــله، ارزان میفروشـــد گوهـــر نایاب را ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× شادی کنید ای دوستان، من شادم و آسوده ام بوی جوانی بشنوید، از پیکر فرسوده ام شادم کنون، شادم کنون، از بند آزادم کنون فریاد شادی میکشد، قلب خدا دادم کنون ای کودکان رهگذر، من چون شما آسوده ام هر […]
