قضاوت عجولانه!

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا … دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد […]

حقیقت!

یادمان باشد که همیشه ذره ای حقیقت پشت هر “فقط یه شوخی بود”  کمی کنجکاوی پشت “همینطوری پرسیدم” قدری احساسات پشت “به من چه اصلا” مقداری خرد پشت “چه میدونم” واندکی درد پشت “اشکالی نداره” وجود دارد.

درد!

درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهی هایی است که دریا به ذهنشان خطور نمی کند.

ما همه اکبر لیلا زادیم

باز هم اول مهر آمده بود و معلم آرام اسمها را می خواند: اصغر پورحسن پاسخ آمد : حاضر قاسم هاشمیان پاسخ آمد : حاضر اکبر لیلا زاد پاسخش را کسی از جمع نداد بار دیگر هم خواند اکبر لیلا زاد پاسخش را کسی از جمع نداد همه ساکت بودیم جای او اینجا بود اینک […]