سوز و ساز

آنقدر با آتش دل، ساختم تا سوختم بی تو ای آرام جان، یا ساختم، یا سوختم پای تا سر ناز من، ای شمع بزم افروز غیر بی تو چون شمع سحرگاهی، سراپا سوختم آتشم بر جان و بر لب خنده بود از شرم غیر بی تو ای گل، گاه پنهان، گاه پیدا سوختم سرد مهری […]

فراق یار

شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت    فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر          کنایتی است که از روزگار هجران گفت نشان یار سفرکرده از که پرسم باز               که هر چه برید صبا پریشان گفت من و مقام رضا بعد از این و شکر […]