مرداد ۱۵

بعضی وقت‌ها ادم از خودش بدش می‌آید بعضی وقت‌ها هم خوشش می آد. به قول شهید مطهری جدال خود و ناخود. این مساله وقتی چالش برانگیزتر میشه که جدال خود و ناخود در یه نفر جمع نشه یعنی خود شما درگیر عملی در دیگریبشه که ناخود شماست وای چقدر دوست داری دست به خشونت بزنی. تا بعضیا بفهمن که خر خودشونن (البته بلانسبت موجودی به نام خر در دایره هستی و منظورم هم صفت نفهمیه که با این واژه گره خورده) هر چقدر هم روزه بگیری و تمرین صبر و استقامت اخرش ادم یه جورایی عصبانی میشه و هر دفعه سعی می کنه خودشا اروم کنه و به قول شاعر

عجب صبری خدا دارد!

مرداد ۱۴

آقا اجازه! آب ، نان، آباد، بابا

آقا اجازه! غصه، غم، فریاد، بابا

آقا اجازه! دست، پا، سر، بی سر و پا

دارا و خاک و خون او در باد، بابا

آقا اجازه! درس، دفتر، مشق، خودکار

در امتحان آخر خرداد، بابا

آقا اجازه! کودک همسایه می گفت

ما را کمیته بابتِ امداد … بابا

آقا اجازه! درد، دارو، داد، بیداد

مادر کنار کوچه مان افتاد، بابا

آقا اجازه! آب، مادر، آسیابان

این آب از آن آسیاب افتاد، بابا

آقا اجازه! شین مثل شیمیایی

با زخم های سینه اش همزاد، بابا

آقا اجازه! خواستم رازی بگویم

این بار، بار آخری، جان داد بابا

مرداد ۰۵

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟

دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

***

تا ابد دور تو می‌گردم‌،بسوزان عشق کن‌

ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

***

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

***

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!

در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

***

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

***

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌

گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

مهدی فرجی

مرداد ۰۵

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

تیر ۱۶

      بهار از پشت چشمان تو ظاهر می شود روزی

      زمین با ماه تابانت مجاور می شود روزی

      صدایت می رسد از پشت پرچین ها و دالانها

      سکوت راه، در گامت مسافر می شود روزی

      به جز رنگین کمان در شهر، دیواری نمی ماند

      خدا در کوچه های شهر عابر می شود روزی    

      بیابانها به گرد کوهها چون تاک می پیچند

      زمین، سرمست از این رقص مناظر می شود روزی   

      تمام برکه ها را خوی دریا می دهی ای ماه

      درخت از شوق تو مرغ مهاجر می شود

      ترنج آفرینش، قصری از آیینه خواهد شد

      حریر نور و گل فرش معابر می شود روزی   

      بتان بر شانه ی محراب و منبر سایه افکندند

      تو می آیی،خدا سهم منابر می شود روزی

     چه باک از طعنه ی ناباوران؟ ما خوب می دانیم

     که شب می میرد و خورشید ظاهر می شود روزی

     سمند نور زلف تیرگیها را برآشوبد

     به فرمانی که از چشم تو صادر می شود روزی

     تو باقی مانده ی حقی، به زیتون و زمان سوگند

     تمام عصرها با تو معاصر می شود روزی

     در و دیوار دیوان غزلهای تو خواهد شد

     و حتی سنگ با نام تو شاعر می شود روزی

 

حامد حسینخانی