خرداد ۰۶

امروز روز خوبی بود به خصوص بعد از ظهرش. نمیدونم چند سال یه بار ممکن اتفاقاتی از این دست تو زندگی ادم بیاد اما برای اتفاقات امروز بعد از ظهر خیلی خوشحالم.

پ ن:

۱- این روزا حس میکنم یه جور دیگه ام یعنی مثل قبل نیستم، هر چند باید منتظر تجربه روز جمعه بمونم اما حس میکنم چنین تجربه ایا سال ۷۵ و ۷۶ داشتم با این تفاوت که اون موقع من مسیر نقطه مقابل این روزا را طی کردم.

۲- بعضی اتفاقات زندگی ممکنه طبیعی نباشه. شاید  جایی نگاهی این اتفاقات را میسر کرده نمیدونم.

۳- عصر یکی از همراهان ازم پرسید ما این کارا برای خدا کردیم اون موقع با شوخی قضیه را پیچوندم اما بعد تو تنهایی شبانه یه جایی تو اوج تجربه اوج و انتظار (اونم از جنس عاشقانه اش) واقعا برا خودمم سئوال شد که کارامون برا خدا بود یا نه! چندین جمعه قبل سر یه اتفاق تو همون فضا برام سئوال شده بود!! (دوستم مردد شد و من ادامه دادم) حالا تردیدام تقریبا پریده این یقین یقین خطرناکیه نتایجش دامن کیا می گیره خدا میدونه؟

۴- دوستام تو سایتشون به جای ۵+۱ نوشتن ۳+۳ . من البته هیچ وقت سواد سیاسی نداشتم معنی این یکی یا اون یکیا نفهمیدم مثل خیلی چیزا دیگه تو اتفاقات زندگی که نفهمیدم، اما یه چیزا خوب می فهمم و اون ۳+ ۳ که خودم درستش کردم. قبلا فکر می کردم قضیه محاسباتی من ۱۷ است با تاکید بر ۱۱ و ۱۷ اما بعدها ۳ ازتوش دراومد راضی بودیم به رضای خدا ولی یکی هم در یه سطح دیگه اضافه شد هر چند ۳+۱ هم  کمتر از ۱۷ نبود اما حالا داره میشه ۳+ ۳ و تازگی اتفاقات عجیب ترم میفته ما که راضی هستیم خدا راضی بشه همین جور ادامه پیدا میکنه. حس میکنم معادلات جور دیگه ای نه انگونه که دیگران فکر می کنند و نه انگونه که من میاندیشم.

۵- تازگیا کنترل تکانه ام افزایش پیدا کرده!!

اردیبهشت ۰۵

فایل مصاحبه با نسل فردای فریدن در مورد دلایل عدم توسعه فریدن

۳ ۱

 

 

آبان ۰۲

دیروز یه جایی رفتم. هر کاری کردم یه پیام بفرستم نشد که نشد. به گمانم اسمانم فهمیده بود. من حسم این بود که اسمان خندید. البته یه حس مبهمم بود اسمان حسودی کرد! تمام تلاشما کردم اما همراهم از کار افتاده بود جالب اون بود که همراه تمام ادمایی که اونجا کار می کردند کار می داد!!!! شاید اینجوری بهتر بود. با اینکه چند بار همراهما خاموش و روشن کردم فرقی نداشت. دارم فکر می کنم من در قبال اتفاقات که ناشی از عدم همراهی همراهم تو یه جای خاص بود مسئولم!!؟؟

پ ن:

– سلام بر مهدی (عج) ریحان روح ها!

– یا زهرا (س) دیروزا همونجایی گفتم که همراهم از کار افتاد!

–  فکر میکنم با کار دیروز بخشی از عصبانیتم فرو نشسته!

– ستاره وقتی فهمیده چکار دارم می کنم گفته از من راضی نیست ولی من دوسش دارم!

– حالا دیگه باید تماشا کرد!

– امروز فهمیدم یه رکورد شکستم این رکوردا تا اخر سال هم می شکستم راضی بودم اما خوب ادمه دیگه اونقدر انرژی زیادی داره که مهر تموم نشده خط پایانا رد میکنه!

مهر ۲۳

این روزها ماه در اسمان می رقصد، با تمام شرم و حیای خود! چه زیباست همراهی رقص ماه با عید حکومت اسلامی. من اما این روزها نگاهم را به دستانم دوختم تا کارشان را درست انجام دهند. اسمان فکر میکند من از دیدن رقص ماه محرومم. شاید در دل با خود اندیشیده تا پایین تر بیاید تا در مسیر دستانم باشد تا من هنگام کار و نگاه بر دستانم رقص ماه را هم ببینم! اما من نگاهم به پایین هم باشد اسمان را حس میکنم و رقص ماه را نه با چشم سر بل با چشم دل میبینم. تحسینش میکنم، هر چند فکر میکنم ماه مظلوم است!!

پ ن:

روز عید، روز عجیبی بود از نیمروز به بعد کنترل برخی چیزها از دست من خارج شده بود. یادش به خیر سال 1386 چنین تجربه ای داشتم، اما یه تفاوت اساسی در کار بود حالا هم با دستام بازی میکنم هم با پاهام یعنی چهار برابر انرژی و توان، سه شنبه اما بااینکه نبودم (این خود  حکایتی دگر است)خشم پرخروش این روزا داشت کار خودش میکرد. یه پیام طلبکارانه از یکی داشتیم اون دیگه خیلی باحال بود خدا قبول کنه مطالبه گری ادما و ادعاهایی که نمیدونم از کجا پیدا شده!

مهر ۱۹

امروز یه اتیش روشن کردم! پاییز که میاد ادم سردش میشه خوب! دوست داره خودشا گرم کنه! هنگام اتیش روشن کردن خدا هم بود! به تماشا ایستاده بود و من خدا را به هنگام تماشای اتش با تمام وجود دیدم! لبخند میزد! همراه با خدا دیگرانی هم بودند! بعضی ها را می شناختم، برخی را نه، هر چند چهره هایشان اشنا بود! گمانم جایی همین نزدیکی همدیگر را دیده بودیم! شاید در خواب! یا در بیداری! نمیدانم، فقط میدانم لحظه با شکوهی بود هنگام روشن کردن آتش! این روزهای سرد، اتش درمان تمام دردهای بی درمان من است! اما بعد …. ستاره ها هم به اتش من لبخند زدند! گمانم ماه دوست داشت در بلندای اسمان برقصد، اما خجالت کشید! اخر در اسمان رقصیدن زشت است همه تماشا می کنند و ماه رقصش را در درون خودش ریخت! شاید ماه هم روزی اتش روشن کند تا مجبور نباشد از خورشید نور قرض بگیرد، ماه از بس نور قرض گرفته از خدا هم خجالت می کشد! برای من اما لبحند ستاره کافی است! حتی اگر همه چیز دروغ باشد!

پ ن:

– من دوباره برگشتم این یعنی اینکه برای بار دوم ظرف چند ماه به کار تحویل داده شده برگشتم.

– این روزا کتاب زندگیم پر میشه از چیزایی که اگه فقط یه سال قبل راجع بهشون صحبت میکردن قبول نمیکردم

– خنده های دیده بان در مذاکرات جدید تلفنی خوشحالیما دو چندان میکنه یعنی تیرا همش به هدف میخوره، خوشحالیم به خاطر لبخندیه که بر لب فرزند زهرا (س) میشینه!

– این روزا حس میکنم دوستام شدنی همونی که باید! بهشون افتخار میکنم! بهترین دوستای دنیا!!